شیشه ای من بیا

 

برف آمده ای پاکتر از برف بيا
دارم ز دلم با تو بسی حرف بيا

عمر من و تو آب شد و صد افسوس
يکدم به محبت نشده صرف بيا

شما

منی که از آدما سیر شدم
تو جوونی اینهمه پیر شدم
با یه حرف ساده ی این مردم
اینهمه خسته و دلگیر شدم

غم عالم تو دلم زندونه
ولی شادم و لبم خندونه
چشام از غصه همیشه خیسه
لبم اما هی غزل می خونه

منی که خسته از عالم هستم
بین این آدمکا گم هستم
هیچکی حرفمو نفهمیده و من
سالها هست که غمگین هستم

تا شما رو سر راهم دیدم
از همون دقیقه من خندیدم
توی دنیای پر از ظلم و بدی
من فقط خوبیاشو می دیدم

لبمو به خنده ها وا کردین..
صورت زشتمو زیبا کردین...
واسه ی تموم مشکلات من
راه حل تازه پیدا کردین

همه ی درد منو می دونین
همه چیزو از چشام می خونین
وقتی که حال خرابی دارم
تا حالم خوب بشه بام می مونین

حرفامو فقط شما فهمیدین
با نگاه دل منو می دیدین
اگه احساس کنین غمگینم
وقتتون رو کاملا بم میدین

به شما نمی تونم راست نگم
بهتون هرچی دلم خواست نگم
از تموم چیزهایی که بده
یا که شاید خوب و زیباست نگم

از همه خوبیهاتون ممنونم
قدر این محبتو می دونم
حتی این شعرو دارم این موقع
فقط از عشق شما می خونم

خواهم که در دریا بمیرم

چو ميخواهی که در کُويت بمانم
چو مَرجان در کَف دريا بمانم
به جانت، گشته ام رسوای عالم
چرا هر دم زنی آتش بجانم
پریشان میکنی این یار دیرین
که با درد غمت تا کی بسازم
چو می بینی که من سویت رَوانم
به این آسودگی از دَر مرانم
وگر خواهی که مارا جا گذاری
دگر آتش مَزن بر خان ومانم

عشق

هر چه باشد هر آنچه خواهی نیست
در سکوت تو ره به جایی نیست

سالکان در حریم عشق و جنون
جز فغان و غم جدایی نیست

من تو را گویمت تو ای معشوق
در فرازت به ما نگاهی نیست

همچو مجنون به راه عشق بمان
در سرت پای سازگاری نیست

کوه را چه باک باشدت فرهاد
همچو شیرین دگر نگاری نیست

لیک این را بدان تو ای عاشق
عشق عرصه ی گدایی نیست

من خوب و زمانه بد

زاسرار دلم شعری سرودی
دل سرگشته ام از کف ربودی



کنون شعری به درگاه تو گفتم
چه شبها تا سحر یک دم نخفتم



دلا مزد تو ار رنج و جفا بود
مخور غصه که یارت بی وفا بود



به صد شوق ار نوازی دلبری را ب

ه صد منزل بجوید دیگری را




اگر وصف دل بیمارگفتم
ز احوال خوذم بر خار گفتم



(خودم) پر خون و دل با غم عجین بود
ز اسرار دلم این آخرین بود



اگر در بر و بحرم یار نیستی
پس ای خالق مرا دلدار کیستی



به مسلک از مسلمان و ز ترسا
ز زرتشت و کلیم و دین موسا



همه این دل شکستند با شقاوت
کجا شد این وفا و این مروت



اگر خوبی کنی جز بد نبینی

چو آهو در برش شیری کمینی




که گرچه شیر آهو را رباید
و لیکن غیر مرگش وی نخواهد



سخن کوته کنم از تیره روزی دلا با غم تو سازی و بسوزی

همه هستی من

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

گاه خاطره اي مي ماند در ياد! خوشا به حال کسي که ، آن خاطره باشد

درست مثل غنچه به هم فشرده بودم
غروب كرده بودم...شكست خورده بودم

شب شكستنم بود...اگر نمي رسيدي
جنازه ي دلم را به خانه برده بودم...

بدون چشم هاي تو رفته بودم از دست
بدون دست هاي تو جان سپرده بودم

شب به هم رسيدن...نسيم مي شدم كاش
كه دانه دانه زلف تو را شمرده بودم

عزيز من كه چشمت دوباره عاشقم كرد
اگر نگاه گرمت نبود...مرده بودم