مثل قفسي كه زندگی  را گم كرد

اين جسم رها نیمه خود  نابود كرد

خورشيد كه پايش به نوك كوه رسيد

پايش لغزيد و خودش را گم كرد؟

بعد از رهایی این خورشید

قلمم شکست و دیگر ندید

در جاده انتظارتو كاج شدم

افتادم و پوسيدم و تاراج شدم

از بس كه ستاره چيدم از چشمانت

از مدرسه شبانه اخراج شدم

گویی که ز بخت خوش آزاد شدم

هر چند كه دنياي خودت را داري

در سينه من جاي خودت را داري

پايان تمام نامه‌هايت موج است

دريايي و امضاي خودت را داري

هر چند كه مي‌غرم و مي‌آشوبم

در حافظه پيرهنم مخروبم

با ساحلتان چه كار دارم مردم؟

كولاكم و بر سر خودم مي‌كوبم

ای ماهی نازک دل من ، پلک نزن

ترسم قفس گربه صفت باز شود

ترسم که راه سیاه آغاز شود

 ترسم که ستاره های ورچیده من

تا عمر گران هست ، سیاه چال شود

وقتي که تمام مژه ات زندان است

چشمان تو پشت ميله‌ها پنهان  است

باید که تمام عمر تکرار کنم

 با هستی جان خویش اعلام کنم  

اصلا دل خویش مباز، برمي‌گردد

با فاصله‌ها بساز، برمي‌گردد

تا چشم غروب كور گردد؛ خورشيد

از راه نرفته باز بر مي‌گردد