دلا امشب به می باید وضو کرد      و هر نا ممکنی را آرزو کرد

زیباترین عکسها در اتاق های تاریک ظاهر میشوند

پس هر گاه در قسمت تاریک زندگی واقع شدید

بدانید که خداوند می خواهد زیباترین تصویر را از شما بسازد

کودکی

ذهن آشوب من،

تارهای ناپیوسته ای می تند از

سایه و نور

و تمامی ضد نور های عالم

در من می شکنند

و از اصطکاکشان

من پیر می شوم…

ذهن خسته ی من،

در خیسی نا متعارف این عشق پیر

زنگ می زند

و تمامی گرمای آن

در تاریکی عمقم غرق می شود

ومن،

باز هم گم می شوم...

کدام خاطره...!؟

کدام یادگار...!؟

کدام من....!

که خاطرات،

لجن زاری از کینه است و پشیمانی

واز یادگاری های دوران کودکی،

تنها حسرت ها مانده اند

تنها حسرت ها،

و پرنده ای کوچک

که گاه

کودکم می کند...

و من...

هنوز...

پیدا...

نمی شوم...

نفرین!

نفرین بر خاطرات

که زخم های قدیمی را

نمک می پاشند

و نفرین بر یادگاری ها

که زیبایی گذشته را

به رخمان می کشند

و نفرین بر ما.

ما که یکدیگر را گم می کنیم در سایه ها

ما که خود گم می شویم در سایه ها

ما که با سایه ها تاریکیم

و بی سایه ها ویران

ما که خود

گم می شویم

در سایه ها...

و من،

بی جهت

به پیچ و خم های این قفسه ی تار زده زل زده ام

تا که شاید

سایه ام را،

باز یابم...

دشت ها را

غم بی سایگی ویران کرده

و من

بی جهت به پسمانده ی سایه ی خویش می نگرم

دشت ها را

خلوت سایه ها دیوانه کرده

و من هنوز

بی جهت به این قفسه های بی سایه دل بسته ام

که سایه ها امروز

خاطرات را با خود برده اند

که پرندگان کوچک بی سایه دیگر

به شانه ی زنان اعتماد نمی کنند

که کودکان

بی سایه به دنیا می آیند

و ما

سایه ی بی سایگی کودکانمان می شویم...

دشت ها را،

واگیر تیره ای فرا گرفته

و من

هنوز،

بی جهت تار های این قفسه های مه گرفته را

از نو می بافم...

خاطرات دزدیده شده اند

و یادگاری ها

هنوز همانجا بر قفسه ی تار زده نشسته اند

و از من

تنها حسرت ها مانده اند.

تنها حسرت ها،

و کودکی کوچک

که گاه

پرنده ام می کند...

و من...

هنوز...

پیدا...

نمی شوم...

واژه

هنوز ضرباهنگ کلمه باران را دوست دارم

و احساس مي کنم لازم است

                                                گاهي

 نم نمکي عشق را زير لب مزمزه کرد.

 

اگرچه سالهاست در کشاکش اين بازي حقير

    در گير و دار بودن، مسکوت مانده ام؛

اما هنوز هم احساس مي کنم،

سوار واقعه اي دور مي آيد

و لنگه کفش بلورين دختر واژه،

درون دستهاي زمختش

مرا به سان صحنه احساس هاي دور، درگير رقص عجيبي خواهد کرد .

 

وقتي رقاصه قلم را بسرانم بر صفحه کاغذ،

      شب پره ها جمع مي شوند

و آنقدر پايکوبي مي کنند

 که ترديد همسايه ام براي جنون من، تبخير مي شود.

 

من در گذار خود از خود، جا مانده ام براي نوشتن،

  زبان برديده به کنجي نشسته ام

تا شايد لحظه اي، کلمه اي متولد شود.

بد ترین عذاب  انسان این است که در آستانه واقعیت قرار و نتواندآن راحس کند.

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نيست تورا ...

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را ... ما اسير غم خود ,رحم چرا نيست تورا !!...

جان من سنگدلي ,دل به تو دادن غلط است ... رفتن و راست ز كوي تو ستادن غلط است ...

 تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم ...و نه آنی که دلداده ی راهت باشم...

 دگري جز تو مرا , اين همه آزار نكرد ...آنچه كردي تو به من , هيچ ستمكار نكرد ...

 بشنو پند و مكن قصد دل آزورده خويش ... ورنه بسيار , پشيمان شوي از كرده خويش

عجیب

چه انتظار عجيبی !

تو بين منتظران هم ، عزيز من چه غريبی

عجيب تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت

چه بی خيال نشستيم ، نه کوششی نه وفايی

فقط نشسته و گفتيم :

خدا کند که بيايی ...

                                                 

ماریا

هر چه بالاتر می روی از نظر آنان که پرواز نمی دانند کوچکتر بنظر میرسی

اگر جوان می دانست  اگر پیر می توانست...........چه می شد.