چه مانده ام آسان

می فروشم ثانیه ها را ارزان

من در این پوچی قلبهای کنون

من در این سختی چشمهای درون

مانده ام

مانده ام

در میان غضب آدمیان

از کنار دلشان می گذرم

چه پر و لبریز است نگاه آنان

من دلم سوخت برای دشت ها

من دلم سوخت از گرمای تنور

از سردی مهر آنها

گُر گرفته بدنم

پر شدیم از نفرت

سر ریز ز کلی حسرت

کاش می فهمیدیم

که زمان می گذرد

ایستگاه نزدیک است

در راه باید خوش بود

مانده ام

من بروم یا نروم

نقشه ای نیست کنار دستم

کل عمر بر حذرم

تقدیر کدامین ایستگاه 

نشسته منتظرم

صیقلی نیست به دل

غرق شدیم در مرداب

مرداب ترکها بر دل

چه شکستن هایی

که زدیم بی حاصل

دست ها دور ز هم

زود افتاد برگ از شاخه

دور افتاد دستها از دامان

مانده ام

مانده ام

از قفل و زنجیر نگاه

لبخند جاری کن

سقف این خانه

به مویی بند است

گر خدا خواهد در ثانیه ای

قبر می سازد از آوار

چنان

که نماند یادی از آدمیان

تو نمان نه تو نمان

تو بیا تا که نمانیم تنها

خوش باشیم میان سفر با دلها

تو کنار من ، من کنار تو

دست در دامان و دلها معشوقه هم

همچو گلبرگی به روی ساقه

برگی چسبیده میان شاخه

دور از چشمای خزان

برویم و خوش باشیم

بی خیال از گذر ثانیه های ارزان