هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی ....که براند غم دلتنگی و تنهایی ما
سرانجام <مرجان>دریافت که دیر یافت........
و تازه قصه آغاز میشود
ساحل !
پذیرای میهمان میشود
کفش هجرت مهیاست
وقت تنگ است
تحملی نه تجملی! صبری و امیدی و توسلی!
باید گسسته شد
نه که خسته شد
بندها سست است
گره زدن . نه . گره خوردن
گره کور
بس است ؟پاپوش چیست؟
ره دراز و مقصد ناپدید
پای برهنه بر خارها گام نهادن
جستجو . کاوش . نه ....
زجر آغاز
فجر پایان
آری!مقصد پدیدار است؟!...................
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:52 توسط Marjan
|