گلی بودم که پژمردن دلم را

شکستن استخوان ریشه ام را 

دل دیوانه ام پژمرده کردند

بدون ریشه ام آواره کردند

گرفتن به شرط از باغبانم

ولی نوری ندادن بازوانم

نه خاک دادن ، نه گلدانی نه آبی

محلی مستقر ، جا و مکانی

فقط بوی خوشم را میخواستند

جوونی گلم را می خواستند

گل مرجان ز بی مهری شکستند

ولی قدرش ندانستند و رفتند

نبود آن ایده اش در زندگانی

ولیکن ساخت با نا مهربانی