ماریا ..ماریا...ماریا...............................

  .

.

.

تو را خط زدم

پرونده زندگي ام خالي شد

برگي نماند..

که فقط من باشم و من !

غمي نيست

زندگي را از سر ميگيرم

فصل اول

دلم بي تو

.

.

.

 

یقین

ترديد ندارم که اگر عشق نباشد                                                    
در اين که نفس هم بکشد هست مردد

ای عشق تو شيرينی و تلخی تو چه هستی؟
ای "خاطره ی عمر" که هم خوبی و هم بد!

دلبستگيت در دل من ريشه دوانيد
نفرين به جدايی که بر اين عشق تبر زد

تا دفن کنم خاطره ها را شده ام دفن
گيرم که بميرم پس از اين مرحله شايد-

-مردند همه خاطره ها باز جدايی
يک لاله شود از دل خاکم بکشد قد

اسرار

گاه گاهي مي نگارم بيتي از ديوان عشق
بي گمان الهام گشته بر من از سلطان عشق

مي نويسم آنچه را در دل نهاده كردگار
يابد آرامش پس از آن اين وجود بيقرار

مي روم با شعر من تا قله هاي آرزو
مي شوم با شعر گاهي با حقايق رو برو

شعر مي گويد همي اسرار ناپيداي دل
بي گمان آن مي نشيند بر دل جوياي دل

عاشق شعر اميران ادب هستم چنان
هر زمان خوانم زشوقم پَر كشد روح و روان

حکایت ..............


در این شهر پر از ظلمت ،
خدایی می کند، آن تکه ی کاغذ !
صداقت ؟! ... آدمیت ؟!
ذره ای، هرگز !
محبت هم اگر بینی ،
یقین دان، زیر برق کاغذی سبز است !

به شهر اندر ،
نجابت را، به زیر چکمه های فقر
کنار جامه ی درویش
میان صد هزاران در هم تنیده تار
جست و جو باید !

و ایمان را ،
مگر در کلبه ای متروک
و دور از دامن این شهر ،
میان خنده های ژنده پوشی مست !


آری ...
در این شهر همه خاموش ،
روایت این چنین باشد
و این ظلمت نه از شب باد !
حکایت مرگ رویاها است ...
حکایت مرگ باورها است ...
حکایت مرگ آدم ها است !

زخم خودخواه

 تاچــــــند در اين غمــــــــکده اندوه ديگر مي کني
تا چند با صد درد و غم اين خاک بر سر مي کني

تا چند مي پوشي به تن اين دلق خــودخواهي صنم
تا چند جاي عشق من صد غــــــــير ياور مي کني

درس و کتاب عشق را در پيشـــــــــت آوردم ولي
از اين کتاب هجر و غم بـس درس از َبر مي کني

هر دم گريــزاني و من اندر پـــــــــي ات آواره اي
با اين شکنـــــــج جان من هر روز را سر مي کني

گفتم سخنـــها با تو اي عاشــــــــق کش بي درد من
زخمي به جانم دادي و اين ديـــــــده را تر مي کني

جانم چو خاک و خار و خس در زير پاداري و لي

گفتار و جان ديگران چون سيم و چون زر ميكـــني

يک حرف دارم با تو من اي شــــــاهد غمّــــاز دل
اميـــّ‌‌‌ــــد رفت و هجر او اينــــــگونه باور مي کني