تاچــــــند در اين غمــــــــکده اندوه ديگر مي کني
تا چند با صد درد و غم اين خاک بر سر مي کني

تا چند مي پوشي به تن اين دلق خــودخواهي صنم
تا چند جاي عشق من صد غــــــــير ياور مي کني

درس و کتاب عشق را در پيشـــــــــت آوردم ولي
از اين کتاب هجر و غم بـس درس از َبر مي کني

هر دم گريــزاني و من اندر پـــــــــي ات آواره اي
با اين شکنـــــــج جان من هر روز را سر مي کني

گفتم سخنـــها با تو اي عاشــــــــق کش بي درد من
زخمي به جانم دادي و اين ديـــــــده را تر مي کني

جانم چو خاک و خار و خس در زير پاداري و لي

گفتار و جان ديگران چون سيم و چون زر ميكـــني

يک حرف دارم با تو من اي شــــــاهد غمّــــاز دل
اميـــّ‌‌‌ــــد رفت و هجر او اينــــــگونه باور مي کني