کافه
کافه یعنی بوی قهوه
دستهای گره خورده
و سیگاری که هر دو ی ما را دود می کند و
از دید حصار زندگی ام
کافه ای نیست
قهوه دیگر قهوه نیست
دست ها جدا افتاده و
سیگار دگر نمی دهد به من کامی
هر کس به دنبال پرسه در خیال خویش است
و دلم باز به ریسمان تنهایی چنگ می زند
تنهایی که همیشه با من است
و گاهی رنگ عوض می کند
ولی پیوسته خود تنهایی است
که شاید رهایی یابم ولی آه
آه که دگر سیب سبز را پنهان می کنم
چون نیست آدمی
آه که دگر نمی توانم اعتماد کنم
به کسانی که مرا رو در رو می بینند و لبخندشان
تمسخری بیش در ذهنهای پوچشان نیست
وای خدای من چگونه رگ های خشکیده دریاچه ام
می تواند رگ های غیرت به خواب رفته ی آدم ها را بیدار کند
توان مقابله با این ، اسمشان را نمی دانم ، در من نیست
آنها بوی قهوه خالص را تغییر میدهند
آنها سود را به برهم زدن خلوتمان
و لذت بوی خالص ترجیح میدهند
خودخواهانی که تاب خلوص را ندارند
و در مقابل دود سیگارم ناپدید می شوند
و وقتی سیگارم تمام شود
صندلی روبرویم را خالی کرده
و من همانجا با انبوهی توهم
جوانی از دست رفته ام را
با لالایی شبانه ترکیب می کنم
و خود را به خواب میزنم
شاید در خواب رویای کافه ای
شببیه کافه های جوانی ام دیدم