باران

باران هم که نیاید

    تو دلگیر می شوی

   اصلاً

   بحث بر سر این نیست که باران

بر باغ ببارد

یا بر بسترت

باران هم که نباشد

چشمان تو خیس می شود

 

من اسم اینها را عشق می گذارم

 

 تو هم اگر خواستی

این ها را عاشقانه بخوان

 

باران هم که ببارد

از این حرفها خسته ام

 

آخر گناه من نیست

که امروز

 خورشید دوبار

درآسمان آمد

 

باران که ببارد هم

 من اشکها یم را

ذخیره می کنم

بگذار باران بر گونه هایم ببارد

"چشمم اگر تر است،  از اشک نیست،  ز باران دیشب است" 

چشمانت

 

گاهی که نیمه شب ها

چشمانت چیزی از باران

چیزی از باد

چیزی از جادو

                   نمی داند

 

نیمه شب ها

گاهی

از پله ها

      بالا می آیی 

و همه سیگارها را نفرین می کنی

و همه پک ها را سرفه می کنی

از سکوت عذر می خواهی

همه هراسها و همسایه ها را به دست خواب می سپاری

به یاد می آوری

                             چشمانی را

 که چیزی از جادو کم نداشت

 

شب

شب ذهن را مي شويد

كمي بعد ما اينجايم ، همان طور كه مي دانيد

رديفي از ارواح كنار تيغه‌ي كوه

آماده براي پريدن ، تقريبا زنجيره وار

در اين صفحه از دريا كسي

مي گردد به دنبال نشانه اي از حيات ، نقطه اي را نشان مي كند

سراب به ندرت پديدار مي شود

 

آیا؟

مانند درخت بادامی که شکوفه می‌دهد

برای من زیبا است

          کسی که دوستش دارم.

بخوان باد

آهسته بخوان

که او چگونه دوست داشتنی است.

 

مانند بادامی که شکوفه می‌دهد

نازک است و روشن و پاک.

تنها تو عاشق‌ترین،

باد بامدادی،

می دانی که او چگونه خیال انگیز است.

 

مانند بادامی که شکوفه می‌دهد

برای من زیبا است

          کسی که دوستش دارم.

اکنون که سنگینی تاریکی

پیرامُنم را فرا می‌گیرد

آیا پیش من خواهد ماند؟

من

تمامی اندوه من

جنگلی است خشک

که در آن

پرندگان خونین بال

نوای فغان سر داده‌اند.

خوش تر از این برهوت را

تو یقینا خواهی یافت

اما

       چه بگویم

که من به همین هم دل خوش کرده‌ام.

 

نشسته‌ام و

      خیره

            زیر درختی خشک را می‌کاوم

و به خِس‌خِسِ صدایی گوش می‌دهم.

به‌زودی زیر درخت برهنه دفن خواهم شد،

در میان لاشه‌های پرندگان،

و خواهم پوسید.

زیبا

زيبا ، ناله كنان

عشق بازي با دور تند

وبعد آرام گرفتن

مثل ردپاي آهو

روي برف نو

كنار آن كه دوستش داري

اين همه چيز است