چشمانت
گاهی که نیمه شب ها
چشمانت چیزی از باران
چیزی از باد
چیزی از جادو
نمی داند
نیمه شب ها
گاهی
از پله ها
بالا می آیی
و همه سیگارها را نفرین می کنی
و همه پک ها را سرفه می کنی
از سکوت عذر می خواهی
همه هراسها و همسایه ها را به دست خواب می سپاری
به یاد می آوری
چشمانی را
که چیزی از جادو کم نداشت
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 16:18 توسط Marjan
|