گاهی که نیمه شب ها

چشمانت چیزی از باران

چیزی از باد

چیزی از جادو

                   نمی داند

 

نیمه شب ها

گاهی

از پله ها

      بالا می آیی 

و همه سیگارها را نفرین می کنی

و همه پک ها را سرفه می کنی

از سکوت عذر می خواهی

همه هراسها و همسایه ها را به دست خواب می سپاری

به یاد می آوری

                             چشمانی را

 که چیزی از جادو کم نداشت