در این شهر پر از ظلمت ،
خدایی می کند، آن تکه ی کاغذ !
صداقت ؟! ... آدمیت ؟!
ذره ای، هرگز !
محبت هم اگر بینی ،
یقین دان، زیر برق کاغذی سبز است !

به شهر اندر ،
نجابت را، به زیر چکمه های فقر
کنار جامه ی درویش
میان صد هزاران در هم تنیده تار
جست و جو باید !

و ایمان را ،
مگر در کلبه ای متروک
و دور از دامن این شهر ،
میان خنده های ژنده پوشی مست !


آری ...
در این شهر همه خاموش ،
روایت این چنین باشد
و این ظلمت نه از شب باد !
حکایت مرگ رویاها است ...
حکایت مرگ باورها است ...
حکایت مرگ آدم ها است !