هنوز ضرباهنگ کلمه باران را دوست دارم

و احساس مي کنم لازم است

                                                گاهي

 نم نمکي عشق را زير لب مزمزه کرد.

 

اگرچه سالهاست در کشاکش اين بازي حقير

    در گير و دار بودن، مسکوت مانده ام؛

اما هنوز هم احساس مي کنم،

سوار واقعه اي دور مي آيد

و لنگه کفش بلورين دختر واژه،

درون دستهاي زمختش

مرا به سان صحنه احساس هاي دور، درگير رقص عجيبي خواهد کرد .

 

وقتي رقاصه قلم را بسرانم بر صفحه کاغذ،

      شب پره ها جمع مي شوند

و آنقدر پايکوبي مي کنند

 که ترديد همسايه ام براي جنون من، تبخير مي شود.

 

من در گذار خود از خود، جا مانده ام براي نوشتن،

  زبان برديده به کنجي نشسته ام

تا شايد لحظه اي، کلمه اي متولد شود.