من خوب و زمانه بد
زاسرار دلم شعری سرودی
دل سرگشته ام از کف ربودی
کنون شعری به درگاه تو گفتم
چه شبها تا سحر یک دم نخفتم
دلا مزد تو ار رنج و جفا بود
مخور غصه که یارت بی وفا بود
به صد شوق ار نوازی دلبری را ب
ه صد منزل بجوید دیگری را
اگر وصف دل بیمارگفتم
ز احوال خوذم بر خار گفتم
(خودم) پر خون و دل با غم عجین بود
ز اسرار دلم این آخرین بود
اگر در بر و بحرم یار نیستی
پس ای خالق مرا دلدار کیستی
به مسلک از مسلمان و ز ترسا
ز زرتشت و کلیم و دین موسا
همه این دل شکستند با شقاوت
کجا شد این وفا و این مروت
اگر خوبی کنی جز بد نبینی
چو آهو در برش شیری کمینی
که گرچه شیر آهو را رباید
و لیکن غیر مرگش وی نخواهد
سخن کوته کنم از تیره روزی دلا با غم تو سازی و بسوزی
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 2:10 توسط Marjan
|