زاسرار دلم شعری سرودی
دل سرگشته ام از کف ربودی



کنون شعری به درگاه تو گفتم
چه شبها تا سحر یک دم نخفتم



دلا مزد تو ار رنج و جفا بود
مخور غصه که یارت بی وفا بود



به صد شوق ار نوازی دلبری را ب

ه صد منزل بجوید دیگری را




اگر وصف دل بیمارگفتم
ز احوال خوذم بر خار گفتم



(خودم) پر خون و دل با غم عجین بود
ز اسرار دلم این آخرین بود



اگر در بر و بحرم یار نیستی
پس ای خالق مرا دلدار کیستی



به مسلک از مسلمان و ز ترسا
ز زرتشت و کلیم و دین موسا



همه این دل شکستند با شقاوت
کجا شد این وفا و این مروت



اگر خوبی کنی جز بد نبینی

چو آهو در برش شیری کمینی




که گرچه شیر آهو را رباید
و لیکن غیر مرگش وی نخواهد



سخن کوته کنم از تیره روزی دلا با غم تو سازی و بسوزی