مولای من

ز بسم الله کنم آغاز و گویم حمد یکتا را . پس آنکه من ستایم سروزان آل طاها را. .

کنم مداحی حیدر علی <ع>آن سرور اعلاء را اجازه از علی<ع>گیرم بیان سازم معما را

بحق فردبی همتا . عجب سری است یا مولا؟.....

رفیقان بشنوید از من بگویم وضع دنیا را نمایم آگه از کار جهان یکسر شماها را

حدیثی خوش بود . آماده سازم گوش و دلها را ز جمع حاضرین رخصت نمایم تازه جانها را

بحق علی اعلاء. عجب سری است یا مولا؟.....

بیا کوی خرابات و تماشا کن تو رندان قلفدار را خرابات عاشق رو جوانان هنرور را

به عشق احمد و آلش . صفا داده سر و جان را به راه مرتضی داده سر و جان و تن و پا را

همه رندان پا بر جا . عجب سری است یا مولا؟....

یکی گوید که دین دارم . همیشه در نمازم من یکی گوید که عاشق هستم و اندر گدازم من

یکی گوید اگر ماندم . خراباتی بسازم من به عشق حیدر کرار فقیران را نوازم من

همه در حرف خود گویا . عجب سری است یا مولا؟ ......

یکی گوید نمیدانم که ایام جوانی کو شنیدم پیرو ندانستم بهار شادمانی کو

یکی گوید که من مستم . شراب ارغوانی کو یکی گوید غزلخوانم حدیث یار جانی کو

همه در شور و در غوغا . عجب سری است یا مولا؟.....

یکی گوید که دنیا خوش بکام پولداران است یکی گوید که سر دردی برای دردمندان است

یکی گوید ستمکاری ستمکاری ز بهر مستمندان است یکی گوید توکل بر علی<ع>کن شاه مردان است

بحق قادر یکتا . عجب سری است یا مولا؟......

یکی بر زور و پول و پارتی مینازد یکی در فکر دنیا دیو شهوت را همی تازد

یکی حق را کند باطل . مسلمانی اش میبازد یکی با همت مردی به نان خشک میسازد

همه ناراضی از دنیا . عجب سری است یا مولا؟.......

یکی از حافظ و سعدی یکی از انوری گوید یکی از هاتف عطار . یکی از غزنوی گوید

یکی از خواجه ی طوسی . یکی ار آذری گوید یکی از شمس تبریزی . یکی از مولوی گوید

همه هم عارف و دنیا . عجب سری است یا مولا؟.....

یکی گوید که درویشان نماز حق نمی خوانند یکی گوید که ایشان کافرند و کجا مسلمانند

یکی گوید که آنها محبت و ملت نمیدانند یکی گوید که مشکل نیست اندر محفل ایشان

همه خواهانم تو جانا. عجب سری است یا مولا؟.....

چو آن مفلس پر از شور و نوای عشق جانان شد همه خاموش گشتند و یکی چاکر غزلخوان شد

ز مولا دم گشود بعد از آن مداح جانان شد {کفایی}را صدای عشق از عرش تا بیکوان شد

گهی در زیر . گهی بالا. عجب سری است یا مولا؟.......

چه میدانی

تو حال مجنون سرگردان نمیدانی . چه میدانی؟ تودرد عاشق مضطر نمیدانی. چه میدانی؟

تو چون بلبل به گرد گل نمیگردی تو چون پروانه از شوق شمع نمیورزی؟

تو را این دل سرگشته را هرگز نمی خوانی. تو هوش این سرور هوش را هرگز نمی یابی

تو شب را همچو من تنها نمی جویی تو در هجران آن ساقی . نمی نالی

تو چون شبنم بروی گل نمی خوابی تو در بند و سر زلفش نمی تابی

تو جان را در هوای وصل کویش نمیذاری تو در سوگ دل دلبرده نمیگریی

تو آن طره جادو جادو را هرگز نمیبینی تو آن خال پر از فتنه هرگز نمیبوسی

تو عطر حسن و لطفش را نه میفهمی . نه میبویی تو چون من غیر او دیگر نه میگویی. میمانی

تو چون {مرجان}میان درد و غم تنها نمی خفتی تو چون خسته طریق راه تنها نمی پویی

چرا نمیبینی مرا
ادامه نوشته

ببین زییبایی را

شادی پروانه ای است که وقتی آن را تعقیب کنی از تو می گریزد