تبليغاتX
سلطان قلب
در دنیایی که واقعیت در آوا نهفته است و فریب در دیده ............ باید چشمها را بست و گوش به حقیقت سپرد .باید با ساز دل نواخت...شاید که غرق در چیزی شویم که همیشه در حسرت آن بوده ایم.

باید باید دیوانه گشت و با چشمانی بسته نواخت........ آری فقط نواخت.؟؟؟!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه هشتم مهر 1389 و ساعت 0:44 |

آه اگر چشم مرا  معنا کنی...
لحظه ای امروز را فردا کنی...

آه اگر تردیدبی سامان شود
این جهان از شور ما حیران شود...

آه اگر دریا به ساحل تن زند...
ماهتاب این سایه را روشن زند...

آه اگرآنی به ساعت ما شویم...
لحظه ای همبستر دریا شویم...

لحظه هامان شاد و زیبامی شود
روح هستی همدم ما می شود

کلبه ی ما کاخ رویا می شود
قاف هستی کلبه ی ما می شود

پای می کوبیم بر عرش برین
خانه می سازیم در قلب زمین

خانه ای زیر همین سقف خدا

سبز می سازیم عمر رفته را......................

+ نوشته شده توسط maria در شنبه پانزدهم خرداد 1389 و ساعت 12:21 |
 

برف آمده ای پاکتر از برف بيا
دارم ز دلم با تو بسی حرف بيا

عمر من و تو آب شد و صد افسوس
يکدم به محبت نشده صرف بيا

+ نوشته شده توسط maria در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 2:25 |
منی که از آدما سیر شدم
تو جوونی اینهمه پیر شدم
با یه حرف ساده ی این مردم
اینهمه خسته و دلگیر شدم

غم عالم تو دلم زندونه
ولی شادم و لبم خندونه
چشام از غصه همیشه خیسه
لبم اما هی غزل می خونه

منی که خسته از عالم هستم
بین این آدمکا گم هستم
هیچکی حرفمو نفهمیده و من
سالها هست که غمگین هستم

تا شما رو سر راهم دیدم
از همون دقیقه من خندیدم
توی دنیای پر از ظلم و بدی
من فقط خوبیاشو می دیدم

لبمو به خنده ها وا کردین..
صورت زشتمو زیبا کردین...
واسه ی تموم مشکلات من
راه حل تازه پیدا کردین

همه ی درد منو می دونین
همه چیزو از چشام می خونین
وقتی که حال خرابی دارم
تا حالم خوب بشه بام می مونین

حرفامو فقط شما فهمیدین
با نگاه دل منو می دیدین
اگه احساس کنین غمگینم
وقتتون رو کاملا بم میدین

به شما نمی تونم راست نگم
بهتون هرچی دلم خواست نگم
از تموم چیزهایی که بده
یا که شاید خوب و زیباست نگم

از همه خوبیهاتون ممنونم
قدر این محبتو می دونم
حتی این شعرو دارم این موقع
فقط از عشق شما می خونم

+ نوشته شده توسط maria در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 2:15 |
چو ميخواهی که در کُويت بمانم
چو مَرجان در کَف دريا بمانم
به جانت، گشته ام رسوای عالم
چرا هر دم زنی آتش بجانم
پریشان میکنی این یار دیرین
که با درد غمت تا کی بسازم
چو می بینی که من سویت رَوانم
به این آسودگی از دَر مرانم
وگر خواهی که مارا جا گذاری
دگر آتش مَزن بر خان ومانم
+ نوشته شده توسط maria در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 2:13 |
هر چه باشد هر آنچه خواهی نیست
در سکوت تو ره به جایی نیست

سالکان در حریم عشق و جنون
جز فغان و غم جدایی نیست

من تو را گویمت تو ای معشوق
در فرازت به ما نگاهی نیست

همچو مجنون به راه عشق بمان
در سرت پای سازگاری نیست

کوه را چه باک باشدت فرهاد
همچو شیرین دگر نگاری نیست

لیک این را بدان تو ای عاشق
عشق عرصه ی گدایی نیست
+ نوشته شده توسط maria در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 2:11 |

زاسرار دلم شعری سرودی
دل سرگشته ام از کف ربودی



کنون شعری به درگاه تو گفتم
چه شبها تا سحر یک دم نخفتم



دلا مزد تو ار رنج و جفا بود
مخور غصه که یارت بی وفا بود



به صد شوق ار نوازی دلبری را ب

ه صد منزل بجوید دیگری را




اگر وصف دل بیمارگفتم
ز احوال خوذم بر خار گفتم



(خودم) پر خون و دل با غم عجین بود
ز اسرار دلم این آخرین بود



اگر در بر و بحرم یار نیستی
پس ای خالق مرا دلدار کیستی



به مسلک از مسلمان و ز ترسا
ز زرتشت و کلیم و دین موسا



همه این دل شکستند با شقاوت
کجا شد این وفا و این مروت



اگر خوبی کنی جز بد نبینی

چو آهو در برش شیری کمینی




که گرچه شیر آهو را رباید
و لیکن غیر مرگش وی نخواهد



سخن کوته کنم از تیره روزی دلا با غم تو سازی و بسوزی

+ نوشته شده توسط maria در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 2:10 |
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

+ نوشته شده توسط maria در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 1:8 |
درست مثل غنچه به هم فشرده بودم
غروب كرده بودم...شكست خورده بودم

شب شكستنم بود...اگر نمي رسيدي
جنازه ي دلم را به خانه برده بودم...

بدون چشم هاي تو رفته بودم از دست
بدون دست هاي تو جان سپرده بودم

شب به هم رسيدن...نسيم مي شدم كاش
كه دانه دانه زلف تو را شمرده بودم

عزيز من كه چشمت دوباره عاشقم كرد
اگر نگاه گرمت نبود...مرده بودم
+ نوشته شده توسط maria در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 1:3 |
* درد من حصار برکه نیست 

درد من ؛ 

زیستن با ماهیانی ست که 

تصوری از دریا در ذهنشان   

جائی ندارد ...  

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه ششم اسفند 1388 و ساعت 1:51 |
دریا از این لحاظ به انسان نمی خورد 

دریا گرسنه نیست غم نان نمی خورد 

دریا دلش پر از سفره ماهی است 

غصه برای سفره بی نان نمی خورد ... 

 

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه ششم اسفند 1388 و ساعت 1:50 |
ای یار

ترا بخانه نمی خوانم

به تنهایی بی پایانم بیا !

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه ششم اسفند 1388 و ساعت 1:45 |
پیش از اینکه ترکش کنی

          پیش از آخرین وداع .. یا آخرین نگاه

                              درنگ کن

                                       لحظه ای کوتاه درنگ کن...

و در چشمهایش دوباره نگاه کن

چه می بینی؟...

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه ششم اسفند 1388 و ساعت 1:17 |

بهش نگفتم نرو              وقتی که بارشو بست     

وقتی که با رفتنش          قلب سیامو شکست

بهش نگفتم که من         فرصت تازه می خوام

بهش نگفتم بمون           عشقو بخون از نگام

وقتی که پرسید ازم         دوسش دارم هنوزم

حتی نگاش نکردم           از این دارم می سوزم

اون حالا رفته و من          حرفهایی که نگفتم

می سوزم و میخوام که    به دست و پاش بیفتم

بهش نگفتم عزیز            تقصیر من بود آره

منو ببخش همه چی       درست می شه دوباره

درست می شه ما دوتا    محتاج عشق و وقتیم

اگه بری من و دل             همیشه تیره بختیم 

گفتم برو عزیزم               ببر. من نمی بازم

دوریت اگرچه سخته         اما باهاش می سازم

نگفتمش که بی تو          بودن من محاله

دنیای من با توئه             که روشن و زلاله

من به خیالم که اون         میره و من می تونم

بدون اون بخندم               بدون اون بمونم

بهش نگفتم این راه          بلند و پر عذابه

اینو بهش نگفتم              از این دلم کبابه

بهش نگفتم که دل           برای اون می گیره

یا که نفس تو سینه         به عشق اون می میره

حتی بهش نگفتم            یک سخن از عشق پاک

گفتم شاید بدونه             قلب منم خورده چاک

گفتم برو عزیزم                خدا همیشه همرات

به یاد من می مونه          تمام خستگی هات

بهش نگفتم و بعد            اون رفت و تنها موندم

دل قشنگ اونو                با این سکوت شکوندم

حالا که رفته تنهام           مثل درخت کوچه

بدون اون زندگیم             سیاه و سرد و پوچه

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه ششم دی 1388 و ساعت 20:38 |

سرانجام <مرجان>دریافت که دیر یافت........

و تازه قصه آغاز میشود

ساحل !

پذیرای میهمان میشود

کفش هجرت مهیاست

وقت تنگ است

تحملی نه تجملی! صبری و امیدی و توسلی!

باید گسسته شد

نه که خسته شد

بندها سست است

گره زدن . نه . گره خوردن

گره کور

بس است ؟پاپوش چیست؟

ره دراز و مقصد ناپدید

پای برهنه بر خارها گام نهادن

جستجو . کاوش . نه ....

زجر آغاز

فجر پایان

آری!مقصد پدیدار است؟!...................

 

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت 13:52 |
  .

.

.

تو را خط زدم

پرونده زندگي ام خالي شد

برگي نماند..

که فقط من باشم و من !

غمي نيست

زندگي را از سر ميگيرم

فصل اول

دلم بي تو

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 18:1 |

ترديد ندارم که اگر عشق نباشد                                                    
در اين که نفس هم بکشد هست مردد

ای عشق تو شيرينی و تلخی تو چه هستی؟
ای "خاطره ی عمر" که هم خوبی و هم بد!

دلبستگيت در دل من ريشه دوانيد
نفرين به جدايی که بر اين عشق تبر زد

تا دفن کنم خاطره ها را شده ام دفن
گيرم که بميرم پس از اين مرحله شايد-

-مردند همه خاطره ها باز جدايی
يک لاله شود از دل خاکم بکشد قد

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 3:3 |

گاه گاهي مي نگارم بيتي از ديوان عشق
بي گمان الهام گشته بر من از سلطان عشق

مي نويسم آنچه را در دل نهاده كردگار
يابد آرامش پس از آن اين وجود بيقرار

مي روم با شعر من تا قله هاي آرزو
مي شوم با شعر گاهي با حقايق رو برو

شعر مي گويد همي اسرار ناپيداي دل
بي گمان آن مي نشيند بر دل جوياي دل

عاشق شعر اميران ادب هستم چنان
هر زمان خوانم زشوقم پَر كشد روح و روان

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 2:42 |

در این شهر پر از ظلمت ،
خدایی می کند، آن تکه ی کاغذ !
صداقت ؟! ... آدمیت ؟!
ذره ای، هرگز !
محبت هم اگر بینی ،
یقین دان، زیر برق کاغذی سبز است !

به شهر اندر ،
نجابت را، به زیر چکمه های فقر
کنار جامه ی درویش
میان صد هزاران در هم تنیده تار
جست و جو باید !

و ایمان را ،
مگر در کلبه ای متروک
و دور از دامن این شهر ،
میان خنده های ژنده پوشی مست !


آری ...
در این شهر همه خاموش ،
روایت این چنین باشد
و این ظلمت نه از شب باد !
حکایت مرگ رویاها است ...
حکایت مرگ باورها است ...
حکایت مرگ آدم ها است !

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 2:19 |

 تاچــــــند در اين غمــــــــکده اندوه ديگر مي کني
تا چند با صد درد و غم اين خاک بر سر مي کني

تا چند مي پوشي به تن اين دلق خــودخواهي صنم
تا چند جاي عشق من صد غــــــــير ياور مي کني

درس و کتاب عشق را در پيشـــــــــت آوردم ولي
از اين کتاب هجر و غم بـس درس از َبر مي کني

هر دم گريــزاني و من اندر پـــــــــي ات آواره اي
با اين شکنـــــــج جان من هر روز را سر مي کني

گفتم سخنـــها با تو اي عاشــــــــق کش بي درد من
زخمي به جانم دادي و اين ديـــــــده را تر مي کني

جانم چو خاک و خار و خس در زير پاداري و لي

گفتار و جان ديگران چون سيم و چون زر ميكـــني

يک حرف دارم با تو من اي شــــــاهد غمّــــاز دل
اميـــّ‌‌‌ــــد رفت و هجر او اينــــــگونه باور مي کني


+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 1:59 |

زیباترین عکسها در اتاق های تاریک ظاهر میشوند

پس هر گاه در قسمت تاریک زندگی واقع شدید

بدانید که خداوند می خواهد زیباترین تصویر را از شما بسازد

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 13:0 |

ذهن آشوب من،

تارهای ناپیوسته ای می تند از

سایه و نور

و تمامی ضد نور های عالم

در من می شکنند

و از اصطکاکشان

من پیر می شوم…

ذهن خسته ی من،

در خیسی نا متعارف این عشق پیر

زنگ می زند

و تمامی گرمای آن

در تاریکی عمقم غرق می شود

ومن،

باز هم گم می شوم...

کدام خاطره...!؟

کدام یادگار...!؟

کدام من....!

که خاطرات،

لجن زاری از کینه است و پشیمانی

واز یادگاری های دوران کودکی،

تنها حسرت ها مانده اند

تنها حسرت ها،

و پرنده ای کوچک

که گاه

کودکم می کند...

و من...

هنوز...

پیدا...

نمی شوم...

نفرین!

نفرین بر خاطرات

که زخم های قدیمی را

نمک می پاشند

و نفرین بر یادگاری ها

که زیبایی گذشته را

به رخمان می کشند

و نفرین بر ما.

ما که یکدیگر را گم می کنیم در سایه ها

ما که خود گم می شویم در سایه ها

ما که با سایه ها تاریکیم

و بی سایه ها ویران

ما که خود

گم می شویم

در سایه ها...

و من،

بی جهت

به پیچ و خم های این قفسه ی تار زده زل زده ام

تا که شاید

سایه ام را،

باز یابم...

دشت ها را

غم بی سایگی ویران کرده

و من

بی جهت به پسمانده ی سایه ی خویش می نگرم

دشت ها را

خلوت سایه ها دیوانه کرده

و من هنوز

بی جهت به این قفسه های بی سایه دل بسته ام

که سایه ها امروز

خاطرات را با خود برده اند

که پرندگان کوچک بی سایه دیگر

به شانه ی زنان اعتماد نمی کنند

که کودکان

بی سایه به دنیا می آیند

و ما

سایه ی بی سایگی کودکانمان می شویم...

دشت ها را،

واگیر تیره ای فرا گرفته

و من

هنوز،

بی جهت تار های این قفسه های مه گرفته را

از نو می بافم...

خاطرات دزدیده شده اند

و یادگاری ها

هنوز همانجا بر قفسه ی تار زده نشسته اند

و از من

تنها حسرت ها مانده اند.

تنها حسرت ها،

و کودکی کوچک

که گاه

پرنده ام می کند...

و من...

هنوز...

پیدا...

نمی شوم...

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 9:8 |

هنوز ضرباهنگ کلمه باران را دوست دارم

و احساس مي کنم لازم است

                                                گاهي

 نم نمکي عشق را زير لب مزمزه کرد.

 

اگرچه سالهاست در کشاکش اين بازي حقير

    در گير و دار بودن، مسکوت مانده ام؛

اما هنوز هم احساس مي کنم،

سوار واقعه اي دور مي آيد

و لنگه کفش بلورين دختر واژه،

درون دستهاي زمختش

مرا به سان صحنه احساس هاي دور، درگير رقص عجيبي خواهد کرد .

 

وقتي رقاصه قلم را بسرانم بر صفحه کاغذ،

      شب پره ها جمع مي شوند

و آنقدر پايکوبي مي کنند

 که ترديد همسايه ام براي جنون من، تبخير مي شود.

 

من در گذار خود از خود، جا مانده ام براي نوشتن،

  زبان برديده به کنجي نشسته ام

تا شايد لحظه اي، کلمه اي متولد شود.

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 9:4 |

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نيست تورا ...

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را ... ما اسير غم خود ,رحم چرا نيست تورا !!...

جان من سنگدلي ,دل به تو دادن غلط است ... رفتن و راست ز كوي تو ستادن غلط است ...

 تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم ...و نه آنی که دلداده ی راهت باشم...

 دگري جز تو مرا , اين همه آزار نكرد ...آنچه كردي تو به من , هيچ ستمكار نكرد ...

 بشنو پند و مكن قصد دل آزورده خويش ... ورنه بسيار , پشيمان شوي از كرده خويش

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 8:24 |

چه انتظار عجيبی !

تو بين منتظران هم ، عزيز من چه غريبی

عجيب تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت

چه بی خيال نشستيم ، نه کوششی نه وفايی

فقط نشسته و گفتيم :

خدا کند که بيايی ...

                                                 

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 8:9 |

هر چه بالاتر می روی از نظر آنان که پرواز نمی دانند کوچکتر بنظر میرسی

اگر جوان می دانست  اگر پیر می توانست...........چه می شد.

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 6:50 |

Find something today for which you can sincerely grateful and show your appreciation. Find someone today whom you can encourage and lift them up. Find a task today that needs to be done and then take it upon yourself to do it.
Find something you can learn today and add it to your knowledge. Find something you can enjoy and take pure delight in it. Find a few moments of quiet peace and just let yourself be.
Find a challenge and let it energize you. Find something new and creative to wonder at and admire. Find something timeless and venerable to respect.

There is treasure in every moment, around every corner. Look for it. Find it. Live it. Be it. Fill today with special treasures, every chance you get

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 19:33 |


Powered By
BLOGFA.COM